رضا قلى خان ( هدايت )
707
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
نخكله با نون و كاف و لام مفتوح بمعنى كردكان كه زود شكسته نشود و مغزش بدشوارى برآيد و كردكان را چارمغز نيز كويند زيرا كه مغزش چهارپاره است نخيز بالفتح و ياى مجهول كمين كاه را كويند چنان كه مسعود كفته تو اى دل دژم باش و همواره باش * تو اى ديده خونريز و پيوسته ريز بهبينند پيرى كه جان مرا * نشسته است چون شير اندر نخيز و كمينكاه را نخيزكاه نيز كويند و بمعنى فرومايه و كمبها نيز آمده حكيم ناصرخسرو كفته جان پرمايه همى چون بفروشى نخيز * چيز پرمايه همان به كه به ارزان ندهى و چنان بخاطر مىرسد كه نخيز مصحف است و اصل آن نخچيز بوده يعنى ناچيز و الله اعلم ديكر بمعنى زمينى است كه در آن قلمهء درخت نشانده باشند و چون سبز شود از آنجا بجاى ديكر نقل كنند و چنين زمينى را بپارسى تخمدان و دانهدان كويند نخيزجان نام ناحيه آباد بوده در قهستان كه آن را نخيزجان كنجور انوشيروان بنام خود ساخته بود در نون با دال ند بالفتح رشد و افزونى و نيكوئى و نموّ را كويند ابو الفرج كفته كر بخت را وجاهت و اقبال را نداست * از خدمت محمّد بهروز احمد است و در عربى بمعنى نوعى از معطّرات است كه از عود و عنبر و صندل و حصى لبان و امثال آنها براى خلفاى عبّاسى ساخته بودهاند حكيم سوزنى در صفت زلف كفته هواى او به دو شاهين دل از برم بر بود * كه چنك شاهين از مشك بود و عنبر و ند ندب بر وزن ادب بفتحتين واو بهفت باشد و بتازى عذرا كويند و چون هفت بكذرد و بيازده رسد دستخون خوانند و شرح آن كذشت و اكر از دستخون بكذرد حكم اوّل پيدا كند و به عربى كر و قمار كويند نمايش سيّم در نون با راء نر بفتح اول معروفست كه ضدّ ماده باشد و بمعنى زشت و ناهموار چنان كه نر كدا و نر را نرّه نيز كويند با تشديد چنان كه نرّهشير و نرّه پيل مولوى كفته چيست خود آلاچق آن تركمان * پيش پاى نرّه پيلان جهان ديكر بمعنى آلت رجوليّت است و مخفف نام نريمان نيز آمده چنان كه ازرقى كفته تو آن پادشاهى كه كر زنده بودى * زمين بوسه دادى ترا سام بن نر و بمعنى موج آب نيز كفتهاند عميد كفته تيغ صفت شكافته كنبد آب را و نر و شاخ ميان درخت را نيز كويند كه بعضى شاخهاى ديكر در اطراف او رسته باشد نراك بالفتح هميشه و بر دوام نزارى كفته كى بود بار خدايا كه بهبينم خراب * خان و مان و درو كويش كه سيه باد نراك نرتو نام قلعهايست محكم از قلاع ولايت بادغيس و لنكر امير غياث و ولايت كرخ كه از اجزاى شهر هراتند نرد بالفتح بازى معروف و تنه درخت مختارى كفته اى خداوندى كه فضل و فخر و جاه و عزّ تو * آن چو پنج است اين چه نرد است اين چو شاخ است اين چو بار حكيم سنائى كفته بر درختى كانچنان مرغان همى دستان زدند * زان درخت امروز شاخ و برك و پنج و نرد كو فردوسى در قصه شغاد و رستم و پنهان شدن شغاد در پشت شه درخت كفته برادر ز تيرش بترسيد سخت * نهان كشت در پشت نرد درخت نردبان معروفست و اصل در آن نورد بام بوده كه راه بام به آن نور ديده مىشده و بام و بان بيك معنى آمده حكيم سنائى كفته نيست از بهر آسمان ازل * نردبان با ايه به ز علم و عمل مولوى معنوى كفته بىكمال نردبان نائى به بام نردك مصّغر نرد است و بمعنى لغز و چيستان نيز آمده نردين نام شهركى است از خراسان نزديك بچمن كالپوش در فضائى وسيع واقع قلعهء دارد متين و چهار صد خانوار در آن سكونت دارند سه قلعه در اطراف آنست و نيم سنك آب دارد كه زراعت مىنمايند نرزد مخفف نيرزد است يعنى نمىارزد نرس بفتح اول و سكون ثانى و ثالث نام نرسى بن بهرام بن بهرام بوده كه نهرى از آخر كوفه از فرات برآورده و شهرى آباد كرده چنان كه ثياب نرسيّه منسوب بدان شهر بوده است نرسك بفتح ثانى و سكون سين بىنقطه و كاف نام غلّهايست كه آن را به عربى عدس كويند صاحب ذخيره خوارزمشاهى آن را تحقيق كرده نرسى نام پادشاهى است از اشكانيان كه پدرش كودرز بوده و بمعنى و اصل به حق كفتهاند و بضم و فتح اوّل هر دو خواندهاند نركس معروفست و آن چند نوع است شهلا و مسكين و صدپر و در ملك پارس چندين نركس زار است از آن جمله در ميان فهليان و نورآباد قريب بقلعه سپيد نركسزاريست كه دو فرسنك است